تبلیغات
ٍEnglish Department - The Wishes of Lester
1389/12/10

The Wishes of Lester

   نوشته شده توسط: Apollo    نوع مطلب :ARCHIVE ،

Lester was given a magic wish
By the goblin who lives in the banyan tree,
And with his wish he wished for two more wishes-
So now instead of just one wish, he cleverly had three.
And with each one of these
He simple wished for three more wishes, plus nine new.
And with each of these twelve
He slyly wished for three more wishes,
Which added up to forty-six - or is it fifty-two?
Well anyway, he used each wish
To wish for wishes 'til he had
Five billion, seven million, eighteen thousand thirty-four.
And then he spread them on the ground
And clapped his hands and danced around
And skipped and sang, and then sat down
And wished for more.
And more...and more...they multiplied.
While other people smiled and cried
And loved and reached and touched and felt.
Lester sat amid his wealth
Stacked mountain-high like stacks of gold,
Sat and counted - and grew old.
And then one Thursday night they found him
Dead - with his wishes piled around him.
And they counted the lot and found that not
A single one was missing.
All shiny and new - here, take a few
And think of Lester as you do.
In a world of apples and kisses and shoes
He wasted his wishes on wishing.


آرزوهای لستر

نوشته: شل سیلور استاین


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


برچسب ها: داستان کوتاه ، jترجمه ،

awildaboedeker.hatenablog.com
1396/05/13 05:25
Hi, I read your blogs daily. Your story-telling style is awesome, keep it up!
ValeryDoas.bravesites.com
1396/03/2 00:39
This design is steller! You obviously know how to keep a reader amused.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start
my own blog (well, almost...HaHa!) Great job. I really enjoyed what you
had to say, and more than that, how you presented it.

Too cool!
BHW
1396/02/6 16:06
Howdy! This is my first visit to your blog! We are a collection of
volunteers and starting a new initiative in a community
in the same niche. Your blog provided us beneficial information to work on. You
have done a wonderful job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر